|
تو کلاس بد جوری با هم بحثمون شد؛ خودش هم میدونست حق با منه، ولی باز رو حرفش پافشاری می کرد. دختره ی پر رو! هر جور دلش میخواد با آدم حرف میزنه و با هر عنوانی که به ذهنش میرسه ادمو مورد خطاب قرار میده! خجالت هم نمیکشه. وای خیلی اخلاقش بده. نه بزرگتر میشناسه نه کوچیکتر ...، نه معلم نه دوست... . وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم. تا گفتم سحر پر رو ...! مامانم فهمید قضیه رو. وقتایی که به هر دلیلی خیلی ناراحتم، مامان بهم میگه: « لازم نیست فعلا چیزی به من بگی. یه ذره تو خونه واسه خودت قدم بزن فکر کن ببین مشکل از کجاست؟ نمیشه که همیشه حق با تو باشه! هان؟! بعد خودم ازت میپرسم چی شده.» بعد از اینکه ناهارمو خوردم و همه خواب بودن، کلی راه رفتمو فکر کردم! ولی این بار حق با من بود. شاید خیلی وقتا منم حرفایی میزنم که بی منطق و از روی خودخواهین ولی این بار این جوری نبود... . با وجود اینکه خیلی از زیست خوشم نمیاد ولی بعضی وقتا میرم تو اتاق بابا. جلوی کتابخونه ی اتاقش وایمیستمو از لابه لای اون همه کتاب زیست، یکیشونو اتفاقی بیرون میکشمو یه نگاهی بهش میندازم. این بار هم رفتم سراغ کتابخونه ی بابا، به این امید که شاید بتونم با سرگرم کردن خودم به دونستن چیزایی که نمیدونم ، اتفاقات اون روز رو فراموش کنم. طرح روی جلد کتاب خیلی جذاب بود. صفحه ی اول، صحه ی دوم، سوم، چهارم! مکث! این چی بود تو صفحه ی سوم نوشته شده بود؟ برگشتم عقب. اینو دیدم. لوئی پاستور این جوری گفته بود که : بی هیچ دلیلی آروم شدم. فوتر : آپ بعدی بعد از کنکور ایشالله.
|
About![]()
دختری که این روزا همه کار می کنه جز درس خوندن! Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
حسن آقای الماسی |